۹م مهر ۱۳۸۶
قدر شناسي در شب قدر
در شب قدر، كه از چشمه نور
آيه هايي روشن
جلوه هايي جانسوز
تا سحرگاه فرو مي بارد، واي بر ما، اگر از ريزش فيض بهره هايي نبريم. حيف اگر در “شب قدر”،
“قدر” خود نشناسيم.
*** رمضان، دعوتي است به باز يافتن “خود گمشده”، و “فطر”، موسم چيدن ميوه “فلاح” از چشمه “فطرت” است، و سپاس نعمتي است كه در رمضان و شبهاي قدر آفرين آن نازل مي شود.
“شب هاي قدر”، اوج اين پر گشودن در فضاي نيايش و عبوديت است و شكوفايي “رحمت الهي” بر بندگان.
رمضان، موسم پر برگ و بار بازگشت به سرشت پاك است.
روزه، آزمون سراسري “اخلاص” بندگان است، تا از اسارت ” شكم”و “شهوت” رها شوند و از “بند ماديات” و “كمند تعلقات” آزاد گردند.
و … “شب قدر”، ساعت پذيرايي از مهمانان “بزم حضور” در “مائده قرب” است.
كيست كه بر سفره مولي بنشيند و گرسنه برخيزد؟
شب زنده داريهاي عابدان،
اشكهاي شب بيداران و نجواي خالصانه دعاخوانان،
استغفارهاي پارسايان و متهجدان،
“يارب يارب” سحرخيزان،
همه و همه، جلوه هايي از بركات اين ماه و شبهاي قدر است.
شبي كه سپيده بيداري، سراسر سلام و نور است،
“سلام هي حتي مطلع الفجر”
كاش چراغ “ذكر” بسته و شمع “ياد”، در شبستان همه دلها روشن شود و ظلمت گناه و غفلت، از زاويه همه قلوب، زدوده گردد.
خسران زده كيست؟
آنكه ماه رمضان و سحرهايش و شب قدرش بر او بگذرد و غفران الهي شامل حالش نشود و “تحول” نيابد.
مگر ما در طول سال، چقدر فرصت “تجديد ديدار” با “فطرت” داريم؟
مگر در طول سال چند شب قدر داريم؟
ماهي جان، در درياي “ياد خدا” است كه حيات مي يابد.
وگرنه، دلهاي جدا از خدا، مشتي گوشت است و سخت تر از سنگ!
“بيا، بيا، كه بشوييم خانه دل را،
چرا گناه، چرا غفلت و فراموشي؟
بيا كه چهره دل را،
به آب “توبه” بشوييم و پاكتر گرديم.
بيا به فطرت بي عيب خويش، برگرديم.
در شب قدر، رو به آينه محاسبه مي نشينيم و چهره جان را بي غبار مي بينيم و با باران اشك، دل را در سحر رحمت و مغفرت، شستشو مي دهيم.
شب قدر، شب گشودن سفره دل و ريختن اشك نياز و فصل گريستن چون ابر بهار در دل آستان آفريدگار غفار است.
شب قدر، شب احياي خويش، با دم مسيحايي دعاست.
شبي است كه بايد قدر خويش را بشناسي،
تقدير خويش را رقم بزني
و… “خويشتن جديد” را با قلم توبه و جوهر اشك، ترسيم كني.
http://old.tebyan.net/TebOzv.aspx?nId=۱۹۳۱
baradaran | ۵:۳۲ ب.ظ | عمومی | ۴ کامنت
۱۷م مرداد ۱۳۸۶
يادداشتي از طرف خدا
به: شما
تاريخ : امروز
از: رئيس
موضوع : خودت
عطف به : زندگي
من خدا هستم.
امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم
.لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تونياز ندارم
اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن
آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار .
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان درزندگي ات وجود دارد تمركز کن
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلي ندارد
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند .
http://youcan.blogfa.com/
baradaran | ۷:۳۶ ق.ظ | عمومی | یک کامنت
۱۷م مرداد ۱۳۸۶
«او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست»
![]()
در Malachi آیه ۳:۳ آمده است:
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
«زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»
http://youcan.blogfa.com/
baradaran | ۷:۰۵ ق.ظ | عمومی | بدون کامنت
۱۵م تیر ۱۳۸۶
!!!!!!!!politics…?!!!!!!!
یه روز یه پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه:
پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟
پدرش اندیشه می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی…….
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولته، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هستش، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره .
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی . داداش کوچیکت هم که دو سالشه . نسل آینده ماست . امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چیه و فردا بتونی در این مورد بیشتر بیاندیشی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گو…. خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب … . ميره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه.
سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه،
در حالی که نسل آینده داره توی گو…. خودش دست و پا می زنه .!!!
baradaran | ۴:۰۳ ب.ظ | عمومی | بدون کامنت